تبليغاتX
Little Violin
 

با آمدنت فریبم دادی

         یا با رفتنت؟

 

کاش تو را هرگز نمی دیدم

تا همیشه سراغت را

      از فرشتگان می گرفتم

تا تلخ ترین شعرم را هرگز

در گوش خدا نمی خواندم

 

کاش تو را هرگز نمی دیدم

آن وقت

      نه بغضی در گلویم بود

      نه این دل شدگی

      و نه مشتی شعر 

 

                                                                                            "واهه آرمن"

+ نواخته شده دریکشنبه سی و یکم شهریور 1387ساعت 0:21 توسط مهشید |

 

می گن لذتی که در بخشش است ، در انتقام نیست

ولی اگر....

با بخششت انتقام بگیری ، خیلی لذت بخشه

 

+من این کارو کردم

+ نواخته شده درجمعه بیست و نهم شهریور 1387ساعت 22:22 توسط مهشید |

 

پست قبلیمو پاک کردم. به دو علت:

۱.خاطرات بد همینجوری تو ذهنم می مونه ... مریض نیستم که همونا رو بنویسم تا دوباره یاد خاطرات تلخم بیافتم.

۲.یه پند بسیار طولانی از طرف یک دوست (نمی شه اسمشو دوست گذاشت ، چون با حرفاش کلی زد تو سر و کله م و مخمو جابجا کرد)

.....یادم نیست چرا عنوان رو گذاشتم " شاید " . یه حرفی می خواستم بزنم که یادم رفت


+ نواخته شده درپنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387ساعت 23:23 توسط مهشید |

 

باز هم ویولنم

گاه به گاه می نوازد

نت ها... تقدیر او هستند

ساز من.....

جانانه تر بنواز

+ نواخته شده درسه شنبه بیست و ششم شهریور 1387ساعت 11:45 توسط مهشید |

 

وقتی دلت گرفته

هیچکس به دادت نمی رسه

دوستی ها همه دروغه

هیچکس دلش واسه یکی دیگه نمی سوزه

خسته ام...........................

+ نواخته شده دردوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387ساعت 15:0 توسط مهشید |

 

می رود..... سفری دور که تنها هر از چند گاهی به دیدارش می روم

ولی رفتن ، مقصود حرفم نیست

تلخی کلامم از روزهایی است که بود و بچه بودم

از روزهایی که تنها درکم از او دست های مردانه ، لبخندها و تشویق هایش بود....و گاهی اخم

......

آن روزها درکی از پدر نداشتم

دلتنگش می شوم

+ نواخته شده دریکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387ساعت 14:3 توسط مهشید |

 

حرف هایم ، تنها طغیانی از احساسات بر باد رفته ای است که در درونم به هیچ و پوچ می مانند.

از گذشته ای که با باد زمان فرو ریخت و آینده ای که در معرض طوفان است.

و امروزم....به هوای لندن می ماند!!!!!!!!!!!هوایی غریب که گاه بارانی است و گاهی بی ابر.

 

+دلم شدیداً گرفته. از این مردم که در دهنشونو نمی شه بست!!!

+چرا انقدر باید بین دختر پسرا فرق بذارن؟؟؟؟؟؟؟ بعضی از این تفوات ها عقلانیه...ولی بعضی هاش .......!!!

+ نواخته شده درشنبه بیست و سوم شهریور 1387ساعت 11:28 توسط مهشید |

آدما همیشه دنبال رویاهاشونن

غافل از اینکه رویاهاشو ن مثل سم می مونن

رویاها ، واقعیت رو می کشن

آدم رو دنبال خودشون می کشن و تو چاله می ندازن

اون موقع آدم عقلش به کار می افته و دنبال یه راه می گرده

که اون راه ، همون واقعیته

واقعیت مثل ریاضیه ، سخته ولی بهترین راهه

رویا ها فقط نقاشی ، شیرین و زیبان ، ولی فقط نگاهشون می کنی

+ نواخته شده درجمعه بیست و دوم شهریور 1387ساعت 13:14 توسط مهشید |

 

نمیدونم دقیقاً چی بگم یا از کجا شروع کنم .

ولی به کمک یکی از دوستان دارم دوباره شروع می کنم. یه مدتی هدفمو فراموش کرده بودم تا اینکه به یه فرد موفق بر خوردم(بهش غبطه خوردم ، حسودی هم نکردم)

شاید از این به بعد کم تر بیام وبلاگمو ببینم. ای بابا!

همینجوری هم ویولن نمی زنم ، حالا از اسمش و وبلاگش هم دارم دور می شم.

ای خدااااااااااااااااااااااااااااا!!!

خوب... واسه م دعا کنین . روزای سختی و شیرینی در پیش دارم.

 

+ نواخته شده درسه شنبه نوزدهم شهریور 1387ساعت 23:28 توسط مهشید |

 

داری خیلی دور می شی

انقدر دور که دست آسمون ازت کوتاه شه

می خوای وقتی بری که زمان نفهمه

جایی میری که جاده تموم می شه

ولی کاش آروم تر بری

شاید اونوقت هنوز به انتهای جاده نرسیده دلت واسه گل ها ی کنار جاده تنگ بشه و برگردی

خدایا... لطفاْ گچتو بردار و مرز انتهای جاده رو یه کم اونور تر بکش

 

+ نواخته شده درسه شنبه نوزدهم شهریور 1387ساعت 0:27 توسط مهشید |

 

سلام.با اینکه آخرین پستمم امروز نوشتم ولی دلم خیلی گرفته.

احساس بدی دارم. یه احساس نا امنی تؤام با ناراحتی و نگرانی.

نمی تونم توضیح بدم. خیلی قاطی کردم.

یکی کمکم کنه.

+ نواخته شده دردوشنبه هجدهم شهریور 1387ساعت 22:24 توسط مهشید |

 

اینجا زندگی نمی کنن، نفس می کشن

طعم خون برادر رو از رو هوس می چشن

این جا مادر بزرگا قصه نمی گن

آخه بچه ها دیگه ته قصه رسیدن

 

تا الان چند تا پست موقت نوشتم ، ولی پاک کردم. تو این چند روز پکر بودم.

می دونی... یهو همه فکرا با هم ذهنمو مشغول کرده. هیچوقت تلویزیون نمی بینم ، دیروز از رو بیکاری زدم کانال ۱.در مورد دخترای فراری بود. خیلی ناراحت کننده بود. طوری که گریه م گرفت.

امروز صبح هم داشتم با مامانم حرف میزدم و فهمیدم بابامو اصلاً درک نمی کنم در حالیکه اون خیلی ناراحته.

امروز عصر چند تا وبلاگو خوندم و واسه جامعه جوونای ایران متاسف شدم!!!!

بعد هم آهنگ "بهرام" که دو بیت شعرشو اول پست نوشتمو گوش دادم. دیدم تاسف باره.

سخته ... از اینکه تو ایران مجبوری واسه مردم زندگی کنی. اگر هم اونطور که میخوای زندگی کنی .... باید آبروتو بفروشی!!! وگرنه مردم آبروتو می برن. بهت صد تا تهمت می زنن.

بنده خدا تو ماه رمضون ، با دهن روزه داره آبروی یکی دیگه رو می بره. وقتی هم بهش می گی غیبت نکن ، روزه ای. بهش بر می خوره و خدا می دونه که پشت سر خودت بعداً می خواد چی بگه.

خلاصه... از این وضع خسته شدم. از اینکه داریم با دستای خودمون ، خودمونو بیچاره می کنیم.

هنوز وقتی یاد اون برنامه دخترای فراری می افتم ،تنم می لرزه . آخه چرا یه دختر نمی تونه راحت زندگی کنه . چرا امنیت رو باید با تحریم کردن دخترا درست کنیم؟؟؟؟

چرا .................؟؟؟؟

قاطی کردم. تمام موضوعات رو با هم گفتم .

 

+ نواخته شده دردوشنبه هجدهم شهریور 1387ساعت 17:12 توسط مهشید |

 

هر کی دلش گرفته ...بره ادامه مطلب

یا علی....


ادامه مطلب
+ نواخته شده درشنبه شانزدهم شهریور 1387ساعت 14:10 توسط مهشید |

 

حسادت می کنم

به گل های گلدان روی میز ، که می خندند

به تارهای ویولن گوشه اتاق که احساسشان را می نوازند

به ابرهایی که می بارند

به قلمی که می نویسد

به اشک هایم که می توانند بلغزند

آن ها... همه می دانند. که چگونه احساس  را بیان کنند

+ نواخته شده درجمعه پانزدهم شهریور 1387ساعت 15:54 توسط مهشید |

 

هنوز هم بعد از این همه سال چهره ویلان را از یاد نمی برم. در واقع در طول سی سال گذشته همیشه روز اول ماه که حقوق بازنشستگی را دریافت می کنم به یاد ویلان می افتم...

ویلان پتی اف کارمند دبیرخانه اداره بود،  از مال دنیا جز حقوق اندک کارمندی هیچ عایدی نداشت ویلان اول ماه که حقوق می گرفت و جیبش پر می شد، شروع می کرد به حرف زدن ...

روز اول ماه و هنگامیکه که از بانک به اداره برمی گشت به راحتی می شد برآمدگی جیب سمت چپ اش را تشخیص داد که تمام حقوق اش را در آن چپانده بود. ویلان از روزی که حقوق می گرفت تا روز پانزدهم ماه که پول اش ته می کشید نیمی از ماه سیگار برگ میکشید، نیمی از ماه مست بود و سرخوش.

من یازده سال با ویلان همکار بودم. بعد ها شنیدم او سی سال آزگار به همین نحو گذران روزگار کرده است ...

 

روز آخر که من ازاداره منتقل می شدم، ویلان روی سکوی جلوی دبیرخانه نشسته بود و سیگار برگ می کشید. به سراغ اش رفتم تا از او خداحافظی کنم. کنارش نشستم و بعد از کلی حرف مفت زدن عاقبت پرسیدم که چرا سعی نمی کندزندگی اش را سر و سامان بدهد تا از این وضع نجات پیدا کند؟!

هیچ وقت یادم نمی رود، همین که سوال را پرسیدم به سمت من برگشت و با چهره ای متعجب آن هم تعجبی طبیعی و اصیل پرسید: کدام وضع؟!!

بهت زده شدم. همین طور که به او زل زده بودم، بدون این که حرکتی کنم ادامه دادم : همین زندگی نصف اشرافی نصف گدایی!!!

ویلان با شنیدن این جمله همان طور که زل زده بود به من ادامه داد:

 

تا حالا سیگار برگ اصل کشیدی؟!

گفتم: نه !

گفت: تا حالا تاکسی دربست  گرفتی؟!

گفتم: نه !

گفت: تا حالا به یک کنسرت عالی رفتی ؟!

گفتم: نه !

گفت: تا حالا غذای فرانسوی  خوردی؟!

گفتم:نه !

گفت: تا حالا یه هفته مسکو موندی خوش بگذرونی؟!
 
گفتم: نه !

گفت: خاک بر سرت، تا حالا زندگی کردی؟!!

با درماندگی گفتم: آره....نه...نمی دونم !!!

 

ویلان همین طور نگاهم می کرد، نگاهی تحقیر آمیز و سنگین...

 حالا که خوب  نگاهش می کردم مردی جذاب بود و سالم...به خودم که آمدم ویلان جلویم ایستاده بود و تاکسی رسیده بود. ویلان سیگار برگی تعارفم کرد و بعد جمله ای را گفت که مسیر زندگی ام را به کلی عوض کرد .

ویلان پرسید: می دونی تا کی زنده ای؟!

جواب دادم: نه !

ویلان گفت: پس سعی کن دست کم نصف ماه رو زندگی کنی!!!

+ نواخته شده درجمعه پانزدهم شهریور 1387ساعت 13:47 توسط مهشید |

 

روز رو در سکوت نگذرون ، وگرنه مجبوری شب با زوزه گرگ ها بخوابی

آسمون رو همیشه ابری نخواه ، چون ستاره ها دوست دارن چشمک بزنن

عاشق همه نشو ، چون هیچوقت عاشق نمی شی

زندگی رو بی عشق نگذرون ، چون تو زندگی ت می بازی

منو دوست داشته باش ، وگرنه نیمی از عمرت بر فناست

 

کی گفته ویولن من اسم نداره ، نا سلامتی اسم وبلاگم بخاطر اونه هاااا!!!اسم ویولنم،ویولن کوچولوهه خب

+ نواخته شده درچهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت 22:12 توسط مهشید |

 

دلم گرفته. هر وقت دلم می گرفت ، ویولنم گوشه اتاق بهم چشمک می زد. ولی....۶ ماهه ویولن نزدم.

حتی کوکش نکردم. خیلی سخته تنها همدمت رو ۶ ماه نبینی. فکر کنم باهام قهره.

حتی روزایی که سخت ترین امتحانام رو داشتم، ۱ ساعت ویولن می زدم که آروم بشم.

آخه چیکار کنم ، یه مدت وقت نداشتم . حالا هم که می خوام بزنم ، حوصله کوک کردن ندارم.

ویولن کوچولو عزیزم . قول میدم کوکت کنم و دوباره با نت ها،با هم حرف بزنیم

+ نواخته شده دردوشنبه یازدهم شهریور 1387ساعت 23:24 توسط مهشید |

 

سلام خدا. خدا منو ببخش، از اینکه تو تمام عمر،درک نکردم.

از این که دختر خوبی نبودم.

از اینکه وظایفمو انجام ندادم.

خدایا، دارم دیوونه میشم.

شاید من همیشه باعث تحقیر شدم.

ولی منم تحقیر شدم.

منو ببخش

+ نواخته شده دریکشنبه دهم شهریور 1387ساعت 21:44 توسط مهشید |

 

سرم به شدت درد می کنه. در حدی که این ور سرم(یعنی سمت چپ)کاملاً بی حس شده. اصلاً حال ندارم. هزار تا قرص هم کارساز نیست. خوابم هم نمیاد که بتونم استراحت کنم.

نتیجه اینکه برم بمیرم

 

+ نواخته شده دریکشنبه دهم شهریور 1387ساعت 14:51 توسط مهشید |

 

چه بگویم که از نگفتن بهتر باشد؟

+ نواخته شده درجمعه هشتم شهریور 1387ساعت 22:2 توسط مهشید |

 

بسیار در عجبم از این مردم پست

از این جماعت زنده کش و مرده پرست

تا هست به ذلت بکشندش

تا رفت با عزت ببرندش بر سر دست

 

+از:یاس

+ نواخته شده درپنجشنبه هفتم شهریور 1387ساعت 22:38 توسط مهشید |

 

دوره ارزانی است؛

شرف این جا ارزان.....

آبرو قیمت یک تکه نان....

و دورغ از همه چیز ارزان تر.....

و چه تخفیف بزرگی خورده است؛

قیمت انسان!

 

+شاعر:نا شناخته

+ نواخته شده درپنجشنبه هفتم شهریور 1387ساعت 22:24 توسط مهشید |

 

پشت میز نشستم و شروع کردم به نوشتن. باد شدیدی می اومد. دستمو گذاشتم رو نوشته هام تا باد نبرشون.

ولی باد شدید تر شد و تمام کلمه هامو باد برد.

فقط یه کلمه بود که باد نبرده بودش: من

خوشحال شدم....من بیدی نیستم که با هر بادی بلرزه

+ نواخته شده درچهارشنبه ششم شهریور 1387ساعت 18:58 توسط مهشید |

 

سلام. این برنامه شوک مسخره چیه می خوان پخش کنن؟؟؟؟؟تمام مشکلات  مملکت شده موزیک و لباس جوونا؟؟؟؟؟؟

+ نواخته شده دردوشنبه چهارم شهریور 1387ساعت 13:10 توسط مهشید |

 

نشستم پشت کامپوتر. صد بار صفحه تایپ رو باز کردم و بستم. با سردردم باز تو تاریکی به صفحه مانیتور زل زدم. انقدر فکر تو ذهنم زیاده که نمی دونم باید چی بگم.         

هوای زندگی داره سرد می شه

+ نواخته شده درشنبه دوم شهریور 1387ساعت 23:6 توسط مهشید |