تبليغاتX
Little Violin
 

بعضی موقع ها فکر می کنم انقدر بزرگ شدم که "یه کوچولو حرف" دیگه ندارم

 

بعضی موقع ها انقدر کوچولو می شم که حرف های کوچولو هم نمی شه بزنم

 

وقتی حتی صحنه ی بعد رو نمی تونم پیش بینی کنم ، ثانیه هام هراس دارن

 

آرامش کاذبی که دورمو گرفته باعث راحت تر شدنمه . ولی یه چیزایی بی جواب مونده

 

یه علامت سوالایی که با این ده تا انگشت نمی شه بیان کرد

 

با این زبون و دندون ها و حنجره هم نمی شه

 

شاید هم می شه ، ولی من قانع نیستم

 

گاهی تموم حرفام توی نگاه های خیره ای هست که به کیبورد می ندازم

 

حرفامو کیبورد می فهمه ، ولی اون هم نمی تونه بیان کنه

 

وای که چقدر سخته

 

کاش از نگاهم ، یکی می فهمید .که بتونه اقلاً واسه خودم بیان کنه

 

+ نواخته شده دریکشنبه بیست و هشتم مهر 1387ساعت 19:34 توسط مهشید |

 

حرف ها رو نمی شه نوشت

 

حرف ها رو اگه بنویسی ...می شن یه سری واژه های تکراری و کلیشه ای

 

نمی دونم چه جوری بگم

 

یا  حتی چی بگم

 

 این دنیا همه ش کلیشه ست

 

ولی من عاشق یه جمله م

 

"هیچ چیز در این دنیا غیرممکن نیست "

 

 

+ نواخته شده درسه شنبه بیست و سوم مهر 1387ساعت 21:8 توسط مهشید |

 

در غم ما روزها بی گاه شد

 

روز ها با سوزها همراه شد

 

+شاعرش نمی دونم مولاناست یا مولوی

 

+می خواستم بنویسم ، هیچی نداشتم ، واسه خالی نبودن عریضه ، شعر از "یکی دیگه" نوشتم

 

+البته اون" یکی دیگه" استاد قرن هاست که من باهوش اسمشو یادم نمیاد

 

+همین.....

 

+ نواخته شده درشنبه بیستم مهر 1387ساعت 22:7 توسط مهشید |

 

"نمی خواهم"

 

گاه تنها جواب همین است

 

"نمی توانم "

 

گاه تنها راه فرار همین است

 

 

ولی گاه بر سر دو راهی عشق و تنفر

 

تنفر را انتخاب کن

 

 

+هیچ ربطی به هم نداشتن . یهویی دستام تایپ کردن . نفهمیدم چی میگن. خواستم دستام هم آزاد باشن . امشب

روحم آزاد شد.

+سرما خوردم

 

+ الان از مشاعره خودم با ویولنم بر گشتم . نمی دونم چرا اسمشو گذاشتم مشاعره . روح اون رو هم آزاد

کردم . تا درش رو باز کردم و بند روشو باز کردم ُ تارهاش صدا داد و گفت سلام .

+ نواخته شده درپنجشنبه هجدهم مهر 1387ساعت 22:58 توسط مهشید |

 

رها می شوی

 

با لبخند

 

بدون دغدغه

 

و دیگران را اسیر می کنی

 

به خود می آیی

 

با لبخندی میرود

 

و اسیر شده ای

 

 

+ به این نتیجه رسیدم که آدم هرکاری بکنه ، سرش میاد .

 

+ نواخته شده دردوشنبه پانزدهم مهر 1387ساعت 13:30 توسط مهشید |

 

تنها رسوایی عالم من یک چیز بود

شکستن غرور.....

+ نواخته شده درشنبه سیزدهم مهر 1387ساعت 23:40 توسط مهشید |

 

نمی دونم چی بگم.  اگه با این چشمای شووورم باز خودمو چشم نزنم ، دارم میام رو حال و هوای عادی .

دارم نفس راحت می کشم

دیشب دکوراسیون اتاقمو عوض کردم . الان هم کلی زخمی شدم .  ولی به به ...... اگه مرض معماری انقدر همه گیر نشده بود می رفتم معمار می شدم . مجبوریم عمران بخونیم . ای خدااااااااا!!!!

شانسمون چرا کچله؟؟؟؟؟

 

+ نواخته شده درجمعه دوازدهم مهر 1387ساعت 12:19 توسط مهشید |

 

وقتی از همه نا امید می شی.....

دیگه حرفی واسه گفتن نداری

 

+توبه . ....

+ نواخته شده درچهارشنبه دهم مهر 1387ساعت 16:54 توسط مهشید |

 

تو هم شبیه دیگران هستی

شیفته پرواز

اما هیچکس شبیه تو نیست

آن ها هیچکدام....

بال ندارند

                                                                                        "واهه آرمن"

 

+ وقتی می بینی هیچکس به یادت نیست ...دردآوره . نمی دونم چرا کمبود محبت گرفتم . اصلاْ خنده دار نیست چون مرض بدیه . همه به فکر خودشونن . من احمقم که نگران بقیه م . 

+ نواخته شده دردوشنبه هشتم مهر 1387ساعت 21:4 توسط مهشید |

 

امروز.................

ساعت ۷:۳۵ در کلاس رو زدم که برم تو ، یهو آقای محترم چنان پاچه منو گرفت که شوکه شدم!!!!!!!!!!!!

خودم احساس می کردم چشمام چقدر گرد شدن و رنگم شدیییییییید پریده بود

من از کجا بدونم کلاس های پیش دانشگاهی ۷:۳۰ شروع می شه ، نه ۸

تازه ، ایشون کلاً قاطی دارن و هروقت عصبانی ان ، ..............

انقدر شوکه شده بودم که بعد از اون همه داد، گریه م هم نگرفت. خدا رو شکر کردم وقتی داشت دعوام می کرد ، نزدم زیر خنده

آخه هر کی با من دعوام می کنه ، من خنده م میگیره

خلاصه.... امروز معلم دیفرانسیل کیفشو برداشت . رفت خونه شون

+ نواخته شده دریکشنبه هفتم مهر 1387ساعت 15:13 توسط مهشید |

 

وقتی از زندگی نا امیدی همه چیز یه جورایی میشه

زندگی واسه ت مرگ می شه و مرگ یه جور زندگی

دروغ رو قبول می کنی ولی حقیقت می شه یه دروغ

ساختن رو سوختن می بینی و سوختن رو ساختن

میبینی ..... مشکل ، فقط یه نا معادله ست

حلش کن

 

+این مطلب یهو بعد از خوردن سحری و ولو شدن در تخت، به ذهنم رسید . بیشترشو یادم رفته . اگه یادم اومد اضافه می کنم

+دارم به وادی دیوانگی پیشین خود بر میگردم. و از حالت افسردگی شدید( !!!!!!!!!!!!!!!! ) در میام

+ نواخته شده درشنبه ششم مهر 1387ساعت 13:37 توسط مهشید |

 

دیگه هیچی رو دوست ندارم

از هم خسته شدم

احساس منفوریه

شرمنده اگه بد نوشتم

+ نواخته شده درچهارشنبه سوم مهر 1387ساعت 23:19 توسط مهشید |