تبليغاتX
Little Violin
 

توی دشت

 

بالاخره می بینش

 

کنار درخت وایساده

 

می دوه  طرفش

 

دشت خیلی بزرگه

 

اون که زیر سایه درخته ، خودشه

 

دشتش انقدر بزرگه

 

که خودشو گم کرده

 

حالا هم انقدر ازش دوره که .....

 

دنیای من ...

 

کوچیک بمون

 

این منم که باید بزرگ شم

 

نه تو !!!

 


+ اگه کسی فیلم آموزش مدیریتی داره یا یه منبع سراغ داره ، تو نظر خصوصی بهم بگه . شرررمنده !

 

+ نواخته شده درپنجشنبه سی ام آبان 1387ساعت 21:1 توسط مهشید |

 

من ....

 

ویولن کوچولوی خدا هستم

 

روحش در وجود من

 

مانند روح نوازنده در ویولن

 

و او مرا می نوازد

 

گاه کوک نیستم

 

شرایط کوکم را نابسامان می کند

 

کاش می توانستم

 

تا زیبا ترین آهنگ را برای نوازنده ام بنوازم

 

تا برایم لبخند زند


 

+ نواخته شده درچهارشنبه بیست و نهم آبان 1387ساعت 19:24 توسط مهشید |

 

چوب

 

در میان چرخ دنده های زندگی

 

روزگار به سختی می چرخد

 

خدایا

 

چوب را بردار

 

شاید کمی آسان تر به سویت بیایم


+ نواخته شده درسه شنبه بیست و هشتم آبان 1387ساعت 18:9 توسط مهشید |

 

ابر ها هم سرزنشم می کنند

 

برای گریستن بیش از حد

 

گفته بودم دیگر نمی گریم

 

گاه گداری باغچه چشمم را آب می دهم که خشک نشود

 

سرزنشم نکنید

 

دل من هم دل آدمی ست

 

گاهی می گیرد

 

و گاهی مثل الان ، از خوشحالی به سقف می چسبد!!!!


+ نواخته شده دردوشنبه بیست و هفتم آبان 1387ساعت 12:7 توسط مهشید |

 

به چی فکر می کنم ؟

 

به اینکه تا اینجا چشم بسته اومدم و در واقع خودم هم نمی دونم چه جوری رسیدم.

 

به اینکه مسئول تمام خوبی ها و بدی های زندگی م بودم و نمی دونستم چه مسئولیت بزرگی رو

 

 دوشمه.

 

هر روز دلتنگ روزها و شب های گذشته و چشم انتظار فرداها می موندم.

 

گاهی با ریتم زندگی می کنم و گاهی تو نت ها زندگی مو می کشم .

 

به اینکه نه چشمام از غم همیشه خیسه ، نه چیزی تو دستام دارم  ، نه می تونم راحت بخندم

 

نه اینکه نمی دونم .... خودمو خوب می شناسم . فقط سوالای زندگی م زیاد شده

 

می دونی به چی فکر میکنم ؟

 

به اینکه خیلی تنهام .

 

+ اگه میری اون بالا ، به خدا سلام برسون ، بگو دلم واسه ش تنگ شده.

 

بهش بگو مهشید دلش گرفته . بگو حرفای کوچولوش به بغض بزرگ تبدیل شدن.

 

آخه میدونی ؟ خجالت می کشم بهش بگم . می ترسم گریه کنم .

 

آخه چی بگم ؟ وقتی غم  کمر کلمه هارو می شکنه ؟

 

+ نواخته شده دریکشنبه بیست و ششم آبان 1387ساعت 15:24 توسط مهشید |

 

تکه و پاره

 

خونین و مالین

 

مغلول

 

بالاخره رسیدم

 

اینترنت قطع بود و من در حسرت یک شکلک

 

رسیدم

 

این فقط سلام بود . بعداً ابراز احساسات می کنم

+ نواخته شده دریکشنبه بیست و ششم آبان 1387ساعت 14:17 توسط مهشید |

 

بعضی وقت ها .....

 

بعضی کار ها .......

 

بعضی فکر ها ......

 

بعضی نگاه ها ......

 

بعضی صدا ها ......

 

یهو...........!!!

 

یه کار هایی ......

 

یه فکرهایی ......

 

یه نگاه هایی ......

 

یه صداهایی ......

 

رو به وجود میارن ، که اصلاٌ انتظارشو نداری !

 

قبوله ؟ ...........

+ نواخته شده درچهارشنبه بیست و دوم آبان 1387ساعت 19:10 توسط مهشید |

 

انگشتان یخ زده ام

 

بدون روح

 

حتی توان نوشتن ندارند

 

انگشتانم را بر حنجره ساز می کشم

 

روی تار های ساز ، می رقصند

 

همچون رقص در نوشتار

 

و شاید زیبا تر و گرم تر

 

روحم را باز می گیرم

 

روحم دوباره می رقصد

 

+ دیروز پاهامو گذاشته بودم جلوی شومینه

 

یهو یاد پینوکیو افتادم ، ترسیدم پاهام بسوزه .

 

پاهامو جمع کردم ............

 

 

+ نواخته شده درسه شنبه بیست و یکم آبان 1387ساعت 14:20 توسط مهشید |

 

 

اصلاً حرفی واسه گفتن ندارم .

 

و بسی خوابم میاد.

 

ولی انگشتام می خوان برقصن .

 

با ریتم کیبورد.

 

از تارهای ویولن گذشته ن و نشستن به کیبورد نوازی.

 

چقدر هوا سرده .

 

...................!

 

+ خاطرات .... جدیداْ خیلی تو ذهنمه . جدیداْ زیادی فکر می کنم.

 

حتی متوجه صحبت های اطرافیانمم نمی شم . رفتم تو خودم !!!!! 

 

+ نواخته شده دردوشنبه بیستم آبان 1387ساعت 15:35 توسط مهشید |

 

می خندم ، شاید این تنها راه ادامه باشد

 

شاید گریه تنها گونه های سردم را گرم کند

 

ولی خنده دلم را گرم می کند

 

انسان بودن ، جزئی از زندگانی من است

 

"انسان ، بودن نیست ، شدن است"*

 

می خندم و این راه بازمانده من برای شدن است

 

 

+ اون جمله * داره فکر کنم مال دکتر شریعتیه

 

 

+ دقت کردی ما آدما هم شرطی می شیم ؟ مثلا ْ هر وقت اسم کسیو

 

صدا می زنن جواب میده. یعنی شرط جواب دادن اون .. صدا زدنشه.

 

شرطی شدن هم عالمی داره و حالی می ده . باور کن

+ نواخته شده درشنبه هجدهم آبان 1387ساعت 21:9 توسط مهشید |

 

دلم کمی دوست داشتن می خواهد .

+ نواخته شده درجمعه هفدهم آبان 1387ساعت 14:1 توسط مهشید |

 

گاهی اصلا وا سه م مهم نیست که زندگی م داره به کجا می ره

 

فقط قدم بر می دارم

 

گاهی اوقات از مرزِ بودن رد می شم

 

گاهی وقتا زیر سایه حماقت می شینم تا یه کم تنبلی کنم

 

گاهی وقتا می دوم تا دستم به اون گُله برسه

 

به همون گُله  که فکر می کنم آخر جاده ست ، ولی نیست

 

میونبر زدنو دوست دارم ، یه جور ابتکاره

 

دلمو پاک می کنم و می رم تو جاده

 

جاده  زندگی من مسافر خونه نداره

 

همه شو باید پیاده بری

 

قبلاً داشت ، ولی خرابش کردم

 

تو فکرم

 

یک ابتکار

 

یه تغییر

 

یه چیزی که لبخند جدیدی رو بهم هدیه کنه

 

وقتی گرگه میاد و گولم می زنه

 

خنده م می گیره

 

قبلاً گول گرگا رو می خوردم

 

دلمو پاره پاره کردن ، فکر نکنی دلم قرص و سالمه ها

 

ولی الان حالم خوبه

 

فقط ... دنبال یه راه جدید واسه لبخند جدیدم

 

 

 

 +نه خیر . من منفی نیستم ...فقط انقدر گرمم که سردیو خیلی زودتر

از خودت تشخیص می دم . ما اینیم !!!!!

 

+ساعت پنج از خونه می زنم بیرون .زود زود کارامو انجام میدم .

نزدیکای شش بر می گردم .تو کم تر از یه ساعت همه پولامو خرج

کردم . کار همیشگیمه!!!! بعد از یه کم استراحت راه می افتیم

بیرون تا بقیه کارا رو انجام بدیم. تو راه برگشت ....

می پیچیم تو یه کوچه تاریک . چهار تا عروسک درست شده رو

می بینم که دارن دنبال سوژه می گردن . حدوداْ ۱۶ سالشونه . دلم

واسه آینده شون می سوزه . مهشیدی که انقدر محکم و مغرور بود

(و هست) گاهی وقتا بازیچه می شه . چه برسه به.....؟

 می رسیم تو ترافیک . دلم می خواد مثل همیشه درو محکم باز کنم

تا بخوره به بغلی. نمی دونم چرا اینکارو دوست دارم.

 کللی می گذره بالاخره میایم خونه. حسش نیست با کسی حرف بزنم .

میام پشت کامپیوتر. حتی حسش نیست یه پست جدید بسازم . می رم تو

پینوشت . یهو..... همه چیز یادم می ره.

اصلاْ من نمی خواستم خاطرات تعریف کنم . امروز به تک تک کارام

فکر می کردم و فقط خودم می فهمم چرا اینارو گفتم . چون برداشت های

 خاصی داشتم.

همین ....!!!!

 

 

+ نواخته شده درسه شنبه چهاردهم آبان 1387ساعت 21:0 توسط مهشید |

 

شادی دلم

 

به پهنای آسمونه

 

اندازه لبخند خدا

 

 

+ضعیف تر میشوم

 

ولی می خندم

 

تا آسمان از حسادت ببارد

 

+تو این چند روز که مداوم پشت کامپیوتر بودم ، سر درد و چشم درد شدیدی گرفتم . به زور

 

 به مانیتور نگاه می کنم . آخه چرااااااااا؟

+ نواخته شده دردوشنبه سیزدهم آبان 1387ساعت 12:42 توسط مهشید |

 

می خوام زار زار گریه کنم

 

نگام می کنه

 

می دونم که واسه م ناراحته

 

می گه صدبار بهت گفتم ...

 

سرمو می ندازم پایین

 

دستامو قایم می کنم که نبینه رنگی شدن

 

آخه گفت دلتو رنگ نکن . بذار سفید بمونه

 

بغلم می کنه

 

می خوام بخوابم

 

ولی نه ....

 

اگه بخوابم ، می ذاره می ره

 

آخه خدا سرش شلوغه

 

اون تنها کسیه که می تونه به حرفام گوش بده

 

+بعضی از مطالبمو حذف کردم . تا جنبه ی منفی ذهنم از بین بره . از دوستام که نظر داده بودن ، معذرت

 می خوام

 +گاهی آسمون انقدر واسه م آبی و یکدست می شه که نمی فهمم این آسمونه که بالای سرمه

 

   بعد می شینم و یک بند غر می زنم که آسمون کجایی

+ نواخته شده درشنبه یازدهم آبان 1387ساعت 22:16 توسط مهشید |

 

وقتی صدای تارهای ویولنمو نمی فهمی

 

مجبورم از تارهای خودم استفاده کنم

 

وقتی قاطی می کنم، اعصاب ندارم

 

انقدر می گم که تارهام بهم بپیچن

 

انقدر دلم خونه که تارهام خونی بشه

 

وقتی خسته می شم شب ها ، می خوابم و تو خواب حرف می زنم

 

حالا هم که خسته شدم ، چشامو می بندم و حرف می زنم

 

رویا نمی گم، پس گوشاتو وا کن

 

چون دل من دیگه طاقت نداره

 

بازیچه دست نیستم که خسته بشی

 

دیوونه هم نیستم که چرت و پرت ببافم

 

فقط خسته م

 

نمی تونی بشنوی ، پاشو برو

 

بهونه نیار

 

اگه هم حرفامو نمی شنوی ، اصلاٌ مهم نیست

 

انقدر تنهایی کشیدم که خیلی چیزارو بفهمم

 

حالا هم تنها می مونم ، چون کسی لیاقت نداره

 

لیاقت منو همه دارن ، لیاقت دل منو کسی نداره

 

کسی نمی فهمه یعنی چی

 

مهم نیست

 

من هم می ذارم می رم

 

 

 

+ نواخته شده درشنبه یازدهم آبان 1387ساعت 12:25 توسط مهشید |

 

مرا می خواند

 

در سیاهی شب

 

 تنها زمانی که از آنِ خودم است

 

زمانی که چشمانم را می بندم

 

و در ریتم های موسیقی گم می شوم

 

و برای فردایی بهتر ، از او صبر می طلبم

 

من ... تنها او را می خوانم

 

و او با تمام وجود مرا

 

 و من می گویم دوستم ندارد و اخم می کنم

 

و او به کودکی ام می خندد

 

ولی می دانم

 

خدا مرا دوست دارد ....

 

+ نواخته شده دردوشنبه ششم آبان 1387ساعت 20:59 توسط مهشید |

 

وقتی چشمامو باز کردم

 

دیدم هنوز همونجایی هستم که پنج دقیقه پیش بودم

 

فقط دلم داشت پر پر می زد . می گفت : دوباره دوباره...

 

تاحالا به بغض تار توجه نکرده بودم

 

به نت های زینت و سه لا و چهار لا چنگ هایی که پیانو دلداریش می داد

 

وقتی به اوج می رسید .. انگار می خواست

 

از زندون تار هاش فرار کنه و فراتر بنوازه

 

با اشکام ریتم می گرفتم

 

یک سولوی تار و پیانو

 

محشر بود

 

+یکی بیاد نیش منو ببنده که آبروم رفت .....

+ نواخته شده درجمعه سوم آبان 1387ساعت 15:22 توسط مهشید |

 

خیانته ...

 

روحم رو دوباره گذاشتم گوشه اتاق و می گم تنهام

 

روحم هم خسته ست

 

روحم کوک نیست . نمی نوازه

 

روحم نمی خواد بنوازه

 

تا یکی خوشش بیاد و یکی خوشش نیاد

 

یکی بگه شاده

 

یکی بگه غمگین

 

روحم بخشنده ست

 

آرومه ... با اینکه شر و شور و صدا داره

 

روحم وقتی ریتم ها رو تو تار هاش نگه می داره ، بغض می کنه

 

دیگه نمی خواد کوچیک این و اون بشه

 

روحم خودش رو به بی خیالی میزد . ولی بی صدا فرضش کردن

 

از این به بعد ... روحم با خودم حرف می زنه

 

با صدای بی صدایی

 

با گام های نا آشنا

 

نمی خوام دیگه حرف دلم رو کسی بدونه

 

روح من ... می خواد تنها باشه

 

+اشکام به تنهایی م غبطه می خورن . ولی چشام نمی بارن . یعنی دلم سنگ شده؟ تو دل من چه خبره؟

 

+ نواخته شده درچهارشنبه یکم آبان 1387ساعت 21:15 توسط مهشید |