نوشتم
از خودم
از تک تک لحظه هایی که تو زندگیم بودن
حتی آینده ، حتی گذشته
تنها سعی می کردم اون احساسات نا متعادل زیادی خوب و یا خیلی بدم رو آروم کنم
نوشتم
از قلبم
از چیزی که احساس می کردم تو وجودم نیست
حالا که شکست ، نبودشو حس می کنم
نوشتم
از خدای خودم
از اونی که فقط یه لبخندش واسه یه عمرم کافی بود
نوشتم
از سازم
از تنها مرهم روزهام
از چیزی که وقتی واسه کمک به در و دیوار می زدم
فقط اون پیشم بود
این اواخر
کمک می خواستم
از زمین و زمون
از آسمون و خاک
خیلی نوشتم
انگشتام گلدوزی کیبورد شده بودن
ورقه هام ، رنگ گریه شده بودن
بازم کسی نبود
همه مهشیدو می خواستن که باشون باشه و کمکشون کنه
ولی هیچکس نمی خواست با مهشید باشه و کمکش کنه
بعضی وقتا آدم از همه چیز می بره
حتی از یه قسمت زندگی ش ، از کسی که دوسش داره ، از دستنوشته هاش ، از وبلاگش
چون فقط می خوام تنها باشم ، چون هیچکس منو نفهمید
فعلا خداحافظ ....
+ ننوشتم که بگم شما با من نیستید . معجزه هم هست . معجزه رخ داده و من خوب خوبم .
ولی نیاز به آرامش دارم . همین . قبوله ؟
+یکی بهم بگه آخر دنیا کجاست ؟ یکی بهم بگه زندگی واقعا انقدر سخته ؟
گاهی تورو بخشیدم
گاهی ازت متنفر شدم
بعضی وقتا فقط یه احمق بودی
بعضی وقتا هم دانای کل من
هر روز ، هر زمان ، هر موقعیت
بستگی به دید من داشت
که تو چی بودی و چی می شدی
می بینی ؟
واسه همین می گم عشق آدما یه جوریه
چون عشقشون بستگی به دیدشون داره
همین !
+ دلم قدری احساس می خواهد . کمی لطافت .
+کم کم دارم ناامید می شم . از لحظه به لحظه این شهر ، این کشور ، این دنیا ، این آدما ، این قلبا
آخه بی شرفا ، آدما ، قلبا ، کجایین ؟
+بهم گفت : You Are Dead
هه. خندیدم و تو دلم خندیدم
فاتحه خوندم ، نه واسه خودم ، واسه احساسم نسبت به اون !...
+آمپول زن خوبی می شدی
چون بهم تزریق کردی
یک احساس منفی رو
و من پادزهر خوبی دارم
تو هم می خوای ؟ یه کوچولو احساس مثبت
شاید منم آمپول زن خوبی باشم
تنها خواستن ، توانستن نیست
"ویولن کوچولو "
تلخ ترین تظاهر ...
تظاهر به نفهمی ....
وقتی با لبخند ابلهانه به دیگران نگاه می کنی
تا تو رو به جرم دونستن ، به صلابه نکشن
وقتی باید توی چشمات سوال ایجاد کنی ، تا کسی پی به جواب ها نبره
و سخت تر از همه
روزیه که همه می فهمن
و بهت پوزخندی تحویل می دن و می گن :
تو چطور نفهمیدی ؟
خدا جونم
این روزا که کوک کوکم
بذار به خودم بیام
بذار با خیال راحت ، دوباره لبخندتو ببینم
اذیتم نکن
قول بده
قبول ؟
اینا کفشدوزکای منن که عکس یکیشونو (معلومه کودوم !) خودم تو باغ گرفتم
کفشدوزک اصلی م هم رو انگشت مهیار راه می ره (بدجنس )
البته اون الان کفشدوزکمو قایم کرده تو آرشیوش که من نبینمش ( می کشمش !)
منم قایمکی آوردمش اینجا تا همه ببیننش .
کفشدوزک جونم + اون یکی کفشدوزک جونم !!! هه !
+ جدیدا یه جورایی شدم . خوشحالم ، ولی یه چیزی اذیتم می کنه . انگار کم دارم !!!!!
+ امروز نیز خوب بود . ولی خیلی خیلی خسته ام !
+ لالا دارم !
+چقدر پرانتز گذاشتم
+ احساس می کنم دیوونه شدم . از دست رفتما !!! باور کن .
+بر من ببخشایید . کودک درونم فعال شده و کمی روح انسانیتم رو لگد می زنه .
یاد روزهای باخت می افتم
گویی نت ها را باد برده بود
و من دست خالی ، قطر خاک روی ویولن را اندازه می گرفتم
خدا با انگشتش چیزی نوشت
روی همان خاک ها
و گفت : نباز
نمی دانستم چگونه
دوباره نت ها را آفریدم
دوباره نواختم
ولی هیچگاه ویولن را پاک نکردم
تا همیشه جای انگشتش را ببینم
یاد روزی که به خود گفتم :
تنها راه فرار از باخت..
دوباره بازی کردن است
+ از پارسال تا الان ، دوبار بیشتر ویولن نزدم . کاش زودتر مرداد بشه
+گاهی وقتا ، زمانی که میام کامنت می ذارم بیشتر خودمو پیدا می کنم تا زمانی که می خوام خزعبلات اینجا بنویسم . باور کن !
+در دست احداث !
+معده درد
+امروز خوب بود . آخ جون!
گویی لحظه های زندگی ام دوباره باز می گردند
و من بین اشک ها و لبخندهایم سرگردانم
آهنگ موزونی در زندگی ام نواخته ام
که گاهی خود هم ریتمش را فراموش می کنم
گاهی اوقات رقص را از یاد می برم
گوشه ای از صحنه می نشینم
و اشک هایم را به رقص می آورم
سرم را بالا می آورم
و می خندم
دست خدا را می بینم
برای بلند کردنم ، و تشویق دوباره برای رقص
بلند می شوم
لوندتر و نرم تر جست و خیز می کنم
و زیباترین رقصم را برایش به اجرا می گذارم
حال دیگر ... او می نوازد و من می رقصم
من می خندم و او دستم را می گیرد
به امید روزی که ...
بنوازم و لبخند بزند .
+جدیدا نطق احساساتم کور شده . انقدر عصبی شدم(!!!!!!) که نمی دونم از چی بنویسم
+نمی دونم چرا وقتی ناراحتم ، خوشحال می نویسم و وقتی خوشحالم ، ناراحت
+تا یه ساعت پیش یه گریه ای کردم . کلللی خوب بود !!!! هیشکی ندید .
+همین دیگه .
یه روز مامانم برگشت بهم گفت :
مهشید ، تمام مشکلای آدم از خودشون سرچشمه می گیرن
یه کم که فکر کردم دیدم راست می گه
تمام ناراحتی های آدم ، از کارهای اشتباهی هست که انجام داده
و یا حسرت کارهایی که انجام نداده
+ نه خیر ... مامانم که خوبه هیچ ... خودم هم دختر خوبی ام که حرفاشو گوش می دم . باور کن . اهم
دلم برای خودم می سوزه
برای تک تک لحظه هام
فکر کن
انقدر تنها باشی که دلت واسه خودت بسوزه
هه
سردرد دارم
بغض دارم
کسالت
جهالت
ناراحت
حسادت
حقارت
حماقت
همه و همه
احوالات اینجانبه !!!
البته یه کم دیوونه شدم . سرم که درد می گیره ، اینجوری می شم !!!
تو منو ببخش
باشه ؟
روزگار ....
این روزها انقدر روزگارم شلوغ است
که نه تنها خدا را ، بلکه خود را و حتی ویولن را گم کرده ام
راه را می بینم
حماقت در سرم موج می زند
دلتنگ راه خود هستم
و بی تاب کنجکاوی در این بی راهه ها
نه سازم کوک است ، و نه خدایم خندان
باید برگردم
راه دیگری نیست
+ بهترین پستی که تو این مدت خوندم ، این بود !!!!!!!!!!
+ او هم مُرد . احساس بدی دارم . همه دارند می میرند در دلم .
یا من قاتل شدم ، یا آنها خودکشی می کنند .
در قلب من ، راهی جز مرگ نمی توان یافت
تعجب می کنم
از آنهایی که در قلبم مانده اند. گویی انقدر قوی هستند که عزرائیل احساساتم ، از خیر آن ها گذشته
کمی منفور است ، و منحوس نیز
که .....
خدایا ...
فقط یه چیز
ازت گله دارم
خیییییلی ......
می خندم
به ناکجاآباد های زندگی اش که بی رحمانه به سویشان رفته
به مشکل های بی حدش که با قلم و کاغذهای مهرشده تمام می شوند
به خاطرات تلخ از دست رفته اش ، که همیشه خود را با آن ها سرکوفت می کند
به باورهای پوچی که دوست داشتن را از آنها خط زده
و در آخر می گوید که هیچ چیز برای از دست دادن ندارد
ملتمسانه نگاهش می کنم. نه بخاطر آنکه بگویم من را دارد . بخاطر آنگه بگویم خود و خدایش هستند
می داند. بیش تر از هر کس . و عذابش اینست . و افتخارش هم همین . و غرورش به دنبال این ها
نمی داند که نباید بداند. نباید بگوید که می داند. همه می دانیم و نمی دانیم .
صبر را قبول ندارد . همچنان صبر می کنم و نگاهش می کنم
ولی نمی داند که به چه نگاه می کنم
نه او را ، به روحش . به افکار و آینده ای ک از چشمان دانا و خسته و بی سیاستش معلوم است
دستش را می گیرم ، تا باختش را کمی به تعویق بیاندازم
و او نمی داند که چشمانم کجاست ....
منتظر یک معجزه ام
و یا چشم به راه یک لبخند
+ جدی جدی این روزا ایام عیده ؟!
+ وقتی به یه مجسمه مرمری قدیمی نگاه می کنی ، جذبش می شی . می ری جلوتر ، هرچی نزدیک تر می شی ، ترک های روی مجسمه رو بیشتر می بینی. دلتو می زنه .
تو این دنیا ، هر کی واسه خودش یه مجسمه مرمری داره و خودش هم یه مجسمه مرمریه . واسه همین از قدیم می گن : دوری و دوستی
همیشه آدمی بودم که با همه گرم می گرفتم و، چه مرد و چه زن . البته نه در حد خیلی صمیمی . کم کم که می رفتم جلو ، ایرادهارو می دیدم . ضعف درونشون دیده می شد . اونا می شدن آینه من . "هیچکس" ، فقط اون نقاط قوتش بیشتر نمایان می شد . واسه همین ازش ترسیدم ... از اینکه ضعفمو ببینه.
+ .............
هفت روز گذشت ....
هنوز آدم نشدم !
وا مصیبتا !!!!!
این روزها حسودی ام می شود
به تنهایی خودم ، که موثر است
به اشک هایم ، که جایی گرم دارند
به انگشت هایم ، که می توانند بگویند
به قلبم ، که برای همه می تپد
به عقلم ، که بی موقع کار می کند !!!!
همه و همه من هستم ، ولی ....
یک چیزی کم است
این روزها ......
+خدایا ، تنهایی من کجا و تنهایی تو کجا !
+خیلی عصبی شدم . خیلی فکر باید کرد. خیلی
+"وقتی بدونی چه خبره ، مثل یه سگ وحشی دیوونه می شی" (از یه فیلمه)
+راه رو انتخاب کن . رااااااااااااااااااااااااه!
+امسال نمی دونم چرا همه لحظه تحویل سال ، گریه کردن !!!!!!