تبليغاتX
Little Violin


زمانی که در برابر کلمات مسئول هستی

سکوت می کنی

زمانی که در برابر احساساتت مسئول هستی

لبخند می زنی و به عمق روحت نفس می کشی

.

.

.

حال زندگی عمیق تر و آرام تر خواهد شد



+ نواخته شده درچهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت 18:1 توسط مهشید |


یا خیلی دیر بود

یا خیلی زود... 

الان ....

نه خیلی دیره

نه خیلی زود !



+ابی - تصمیم


+کوچ دسته جمعی


+ نواخته شده درسه شنبه سی ام تیر 1388ساعت 10:4 توسط مهشید |


این روزها در کورسو می نوازم

تاریکی مطلقی که تنها روزنه ی از امید

روی تارهای این چوب های خسته می تابد

لبخند بزن

ساز من کوک نیست


+این پستا قاطی پاطی شده .

+داره حالم از یه سری افراد به هم می خوره . (تو همین بلاگفا)

+ نواخته شده دردوشنبه بیست و نهم تیر 1388ساعت 12:19 توسط مهشید |


+خیلی از بچه ها دارن می رن بلاگر . مطالب اینجا ، اونجا هم آپ می شه . شاید هم کم کم کوچ کنم .معلوم نیس

آدرسش هم تو پیوندا هست


+ویولن کوچولو در دست کوک شدن است . اندکی افاضات نمی فرماییم

+بابا جان!!!!!!!! نگفتم می ذارم می رم . گفتم تو اون یکی وبلاگ هم همین مطالب رو می ذارم ! باهوشا!!!

+دلایلی که پسر خوانده  ، بنده رو قانع کرد به این کار


+ نواخته شده دریکشنبه بیست و هشتم تیر 1388ساعت 13:1 توسط مهشید |


باز هم

سر درد

خسته م

خیلی خسته .....


+ نواخته شده درشنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت 18:48 توسط مهشید |



انتظار کشیده ام

و انتظار خواهم کشید

بیش از آنچه انتظار می رود....



+ازت متنفرم...به همین تلخی و زودگذری .خودت که می دونی !

+تنفر من به انتظارم ربطی نداره و قضیه دوست داشتن و این مسائل نیست !!!!!

+دارم خفه می شم . بین این بغض هایی که نمی خوام بقیه ببینن . چرا هیچ چیزو به روی خودم نمیارم ؟


+ نواخته شده درجمعه بیست و ششم تیر 1388ساعت 19:52 توسط مهشید |



گل سرخ نیستم

ولی از خجالت سرخ می شوم



+کتاب "اسرار پاریس" ، از "اوژن سو"

+یاد شهدا افتادم . همین .


+ نواخته شده درپنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388ساعت 14:11 توسط مهشید |


نه جام شرابی بر لب است

نه انگشت ها از سیگاری حمایت می کنند 

و نه معشوقه ای درکار است

ولی قلبم انگار مست شده

عقلم دود شده

و دلم دوست داشتن می خواهد

من از شراب و سیگار بیزارم

ولی باید کمی عشق نواخت

ساز من کو ؟




+من با چه زبونی خواهش کنم که آدرس بذارین ؟؟؟؟ [گریه]


+ نواخته شده درچهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388ساعت 13:0 توسط مهشید |


خواب را به تعویق باید انداخت

شب ،ستاره ها را می کشد

تا یکدستی اش را حفظ کند

افسوس... ستاره ها پیام آور صبحند

یادآور روشنایی

نوری در تاریکی ....


+ نواخته شده درسه شنبه بیست و سوم تیر 1388ساعت 18:21 توسط مهشید |


آخر تمام کتاب های دنیا

مرگه

این قانون شامل همه کتاباست

حتی کتابایی که هنوز نوشته نشدن

حالا آخر همه کتابارو می شه دونست

مرگ....

این سرنوشت دنیاست





+این پست ، تکمیل شد!!!!

+.....باز هم باید روی تخت بیمارستان ، تا خرخره شراب بخورم ؟ ......

من منتظر انبوه موهای قهوه ای ام . ......

زیر نور مطلق خورشید......

........

(این متن از خودم نیس ، یعنی یه جورای... از هیشکی نیس !!! فقط خواستم همیشه یادم بمونه ، اون نقطه چینا جمله های بودن که فراموش کردم)


+(این متن خیلی روم تاثیر گذاشت ،چرا؟)انیشتین، در سال 1955 میلادی در 76 سالگی زندگی را بدرود گفت ، درحالیکه جز چند دست لباس و چندین جلد کتاب هیچ نداشت ، آخرین کلام او را هم که چند لحظه قبل از مرگ بر زبان آورد کسی نفهمید زیرا جز یک زن پرستار کسی بر بالینش نبود و آن زن آمریکائی زبان آلمانی را نمی دانست و انیشتن چند لحظه قبل از مرگ، به زبان آلمانی که زبان مادری اش بود حرف زد .

+پیری یه ویروسه !!!که تاثیر این ویروس تدریجی و بصورت متوسط سی تا چهل سال یا بیشتر طول می کشه که این ویروس پیری سلول های بدن رو از پا در میاره و به حیات ما خاتمه می ده . جالبه !!!!!


+ نواخته شده دردوشنبه بیست و دوم تیر 1388ساعت 9:9 توسط مهشید |


از تو چه پنهون

جدیدا ، بغضم ، کلمه ها رو بوجود نمیاره

جدیدا ، کلمه ها ، بغضمو بوجود میارن

روحم .....

دنبال بهونه س

واسه حرف زدن

.

.

.

از تو چه پنهون ؟

دلم خیلی گرفته

می خواد لبریز بشه


+ نواخته شده دریکشنبه بیست و یکم تیر 1388ساعت 21:45 توسط مهشید |


خدایا گچ را بردار

و مرز را کمی نزدیک تر بکش

تا زودتر از این وادی خارج شوم

نمی خواهم بیشتر کنار گل های زرد جاده بنشینم

ترس از آنکه باز هم روزی دلتنگ زردی شوم

تنها آسمان آبی ام را می خواهم

و بوی جنگلم را

افسوس دیر فهمیدم

باغبانم حق داشت


+ نواخته شده درشنبه بیستم تیر 1388ساعت 23:41 توسط مهشید |


حسش نیست

باور کن!




+چرا هیشکی نیس من اذیتش کنم ؟ [گریه]


+ نواخته شده درشنبه بیستم تیر 1388ساعت 15:12 توسط مهشید |


آسمان خواهد بارید


به موقع



+ نواخته شده درجمعه نوزدهم تیر 1388ساعت 14:6 توسط مهشید |


تو این دنیا باید به یه جایی برسی

به یه اوج

چه بخوای پرواز کنی

چه سقوط....



+آپ گردید ! بعد از عمری....



+ نواخته شده درپنجشنبه هجدهم تیر 1388ساعت 18:42 توسط مهشید |


تماما نوشته و پاک می شوند

کلمات مبهم ذهنم

که تقلای بیان را می کنند

و من زندانبان بی رحمی شده ام




+دقیقا 60 دقیقه پیش.....

+اگر اعترافی در کار باشد، باید بگویم همان سه کلمه اول کارم را ساخت!(بازم بگم؟ مخاطب خاص)



+ نواخته شده درچهارشنبه هفدهم تیر 1388ساعت 18:34 توسط مهشید |


مهم نیست یا نادیده می گیری؟

انگشت هایی که بریده ای

و دستی که توان نوشتن را از آن گرفتی

حس نمی کنی یا بی حس کرده ای

دست هایت را

که از خون کلمات آغشته و سنگین اند

تو خود نمی دانی

درد نوشتن از بی دردی بهتر است 

درد کلمات از درد افکار بیشتر است 

تو هیچ را می خواهی

و دیگران را پوچ می بینی

تو نمی دانی نقطه کجاست

ولی من سر خط را دیدم 

خواهم رسید

ریشه هیچگاه خشک نمی شود




+اگه نگم هم مخاطبم می فهمه با اون بودم!



+ نواخته شده درسه شنبه شانزدهم تیر 1388ساعت 20:48 توسط مهشید |


ماييــــــم و ز درد و داغ گفتن با تو
داغيـــــم ز گفتـن و شنـفتـن با تو

تنـها به اشـاره تو سبز است بهار
بــاغـيـــم و اجـازه شـکـفـتـن بـاتو


                                                                                        -مرحوم قيصر امين پور-



+نزدیک هشت یا نه ماه شده بود . گفت صدام بزرگ شده . می ترسیدم گریه کنم،ولی می خندیدم .

شیرینی ش هنوز تو دلمه . راستشو بخواید توی پست قبلی فقط 3-4 نفر درکم کردن ، می دونی چرا ؟

چون درد رو نمی شه خوند، باید چشید

دوری رو نمی شه شنید، باید حس کرد

و حس الان من رو هم کسی نمی بینه

لبخند بزن ...


+چقدر غررررر می زنین ! خب بابا ! قالب وبلاگو عوض می کنم دوباره . اههههه!


+ نواخته شده درسه شنبه شانزدهم تیر 1388ساعت 18:29 توسط مهشید |


نمی دونم چجوری می خوام بهت زنگ بزنم 

نمی دونم کی بیکاری، کی از خواب بیدار می شی

تا مزاحمت هم نشم

می ترسم صدام بلرزه

می ترسم بغض کنم و نتونم بهت بگم

می ترسم....

از همه چیز می ترسم

نمی دونم چجوری بگم روزت مبارک

خیلی دوری....به خدا خیلی دوری.....

می فهمی ؟ دریغ.....




+نمی دونم . "بابا" گفتن من خیلی بغض داره یا کلا کلمه "بابا" بغضه ....

+روز همه آقاها ( اعم از شوهر، پدر، فرزند، مرد، نیمچه مرد ، پسر، پسرک و هرگونه مذکرات!!!) مبارک 


+ نواخته شده دریکشنبه چهاردهم تیر 1388ساعت 21:3 توسط مهشید |


روی کیبورد، چندتا حرفه ؟

با این حرفا چند تا کلمه می شه ساخت؟

چند تا جمله ؟

و وقتی نمی تونی حتی یه کلمه بنویسی

اون موقع به عقل ناقصت پی می بری

حرف حساب ، حساب کتاب داره . الکی که نیس

می خوام لال شم ، اونجوری که دوس دارم

تقصیر خودته خدا

تارهای ویولنمو خودت پاره کردی

خودت گفتی ننواز

همه چیز تقصیر توئه خدا

تو لبخند نزدی، به گریه هام خندیدی

درد منم همینه

ناراختی همه واسه م مهمه

ولی خودم هیچوقت .....

همینجوری بهتره

شاکی ام ... خیلی

کوتاه هم نمیام



+ نواخته شده دریکشنبه چهاردهم تیر 1388ساعت 14:26 توسط مهشید |


بانو رفت

تنها شدم

یه دونه تنهاتر از دیروز

ای بابا ....


+ندای عشق . منصور

+ نواخته شده درشنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 16:40 توسط مهشید |


یه درخت  کارش اینه

که آلودگی ها رو بغض کنه و نفس رو فریاد بزنه

که تنش رو همیشه یه جا بند کنه ، چون خاکشه ، و برای خاکش فریاد بزنه

واسه یه درخت خیلی سخته

که باغبونشو ازش بگیرن

و جاش یه تبر به دست ، بیاد و درختا رو قطع کنه

واسه یه درخت خیلی سخته

، که باد ، برگ های پر پر شده درختای دیگه رو تو وجودش زمزمه کنه

که میوه های فصلی روی ریشه هاش از غم باد کرده ش بیافتن

و اون حتی نتونه زیر بار این غم خم شه و اونا رو برداره

واسه یه درخت خیلی سخته

که اون رو همرنگ خس و خاشاک ببینن

اونایی که همرنگ من و درختن ، خوب می دونن

این روزا ، سبز بودن و پر پر نشدن خیلی سخته .....



+یه مدتی کم تر میام . بی حوصله و عصبی ام . همین . ببخشید


+ نواخته شده درپنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت 21:8 توسط مهشید |


موسیقی گوش می دهی

آن گونه که ذهنت بر روی صحنه ریتم می رقصد

و آن زمان که نت های زیر و بم ، محو حرکات ذهنت می شوند

تو در برابر چشم عالمیان، اندام احساس تارهای یک ساز را بیان می کنی

و در آخر ....

که معشوقه ت از میان جمعیت برای رقص ذهنت دست تکان می دهد

خداوند لبخند می زند...لبخند نواخت تو


+ نواخته شده درسه شنبه نهم تیر 1388ساعت 12:49 توسط مهشید |


ظاهرا که مسموم تشریف دارم

و کمی تا قسمتی رو به موت

همین ....

+ نواخته شده دردوشنبه هشتم تیر 1388ساعت 19:11 توسط مهشید |


حتی خودم دلیلش را نمی دانم

چه برسد به تو....



+دارم خفه می شم . از بس که عبارت "غلط کردم" رو تو حنجره م نگه داشتم

+بابا ، زندگی مو بگیرن، ولی واسه یه ثانیه هم نمی خوام اونجوری ببینمت .به خدا نمی خوام . حتی خوابش هم سخته ، چه برسه با چشای خودم ببینم . بابا .... تورو خدا ببخش. خیلی وقته...مگه نه ؟

+ نواخته شده دریکشنبه هفتم تیر 1388ساعت 18:10 توسط مهشید |


می خواستم بزرگ بنویسم

ولی کلمه ها خیلی کوچیک بودن

افسوس....

حرف ها همیشه نا تمام می مانند



+صبح بخیر

+ای بمیری بلاگفا ، کلللی نوشتم ، همه ش پاک شد 

+دیشب کتابامو جمع کردم . مجبور شدم تا 3:30 صبح بیدار بمونم [گریه]

+کنکور زبان خیلی خسته کننده بود ، مراقبمون هم یه غول بیایونی بداخلاق بود!

+وااااااای ، کنکور آزاد هنوز مونده 

+این روزا یه جوریه .... خنثی س

+دیشب چندتا از دستنوشته هامو پبدا کردم . خودشیفته شدم ، قبلا مثل الان چرت و پرت نمی نوشتم

+دیدی چجوری مرگ ندا رو پوشش دادن ؟؟؟؟؟؟ عوضیا [عصبانی]


+ نواخته شده دریکشنبه هفتم تیر 1388ساعت 12:1 توسط مهشید |


و باز هم شاتل روی اعصاب ما راه می رود

و ADSL مزخرف ما ، به طرز فجیعی قطع می گردد

و این روزها من بسی کار دارم

و فردا اظهار فضل ها می نمایم ، زیاااااد



+ماری جونم، نگران نباش ، نمی خواستم آپ کنم ، چون دیدم گفتی کجایی ، عموما اعلام سلامت کردم!!!!


+ نواخته شده درشنبه ششم تیر 1388ساعت 22:38 توسط مهشید |


خاک شور یه روز تو رو هم می بره تو خودش

آرزوهات هم همه شون به باد می رن به گور

و به جای اون یه اتاق تنگ بهت می دن

و یه پارچه سفید ، التماس می کنی واسه نور

خاک شور ، جسدت خوابه توش

رو سرت سنگه و یه مشت شعر داره روش

قاب روش عکس توه و روبان روش

نشون اینه که تن تو اون زیره و نداره جون

همه جا شعر و سنگ قبر وعدد و قطعه شهید

روبان مشکی کنار قاب عکس و گریه ی رفیق

اسم و فامیل و تاریخ تولد وفات و جیغ و داد

این همه رفیق نیمه راه ، زیر خاک

خوب نگاه کن تو چشم بچه های یتیم

و مرد عذب و زن بیوه ، چه لحظه های بدی

گوش کن ، سوز ضجه های عجیب

که اشک سنگو در میاره

سر به خاک عزیزشون می ذارن

اشکشون می ره تو گل و خاک ؛

 اینجا خاکش شوره شوره

سنگاش می ده بوی گلاب

همه عزادارن ، همه لباس سیاه تنشونه

ولی بعضیا فیلم بازی می کنن و  گریه سیاستشونه

یکی تو خواب مرد ، یکی تو جنگ ، یکی تو کوچه ها

یکی تو تصادف ، یکی تو درگیری یا یکی توی جوی آب

یکی جنین ، یکی جوون، اون یکی پیر مرد

یکی گشنه ، یکی سیر مرد . اون یکی تیر خورد



+نمی دونم ، این شعره خیلی حرصمو خالی می کنه

+بنیامین ، خواننده این شعره . بنیامین منظور بنیامین بهادری نیست ، یه بنیامینه دیگه س !

+امشب کللی آرزو کردم . خدا امشب کلی لبخند می خواد بزنه ، تو هم به ستاره ها نگاه کن 

+حوصله نداشتم آهنگو آپلود کنم و لینکشو بذارم . شرمنده

 

    

 

 

 

 

+ نواخته شده درپنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 23:44 توسط مهشید |


بنده در قید حیاتم 

و بسی ذوق مرگم

+ نواخته شده درپنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 15:45 توسط مهشید |


میون دو آتیشم با قلب پاره

چشمام می خواد مث بارون بباره

دنیام زندونه ، من اسیرم

بین این دو راه موندم و غریبم

یکی ش وصله جون ، یکی ش هست یه سایه

جدا از همن ، با هم بودن یه خوابه

شب و روزم سال هاست این داغو داره

با منه هر لحظه این آه و ناله ....

                                                                                              -آشوبگر-


+من شخصا دارم  می میرم ، نفسم به زور بالا میاد و از همه بدتر به روی مبارک نمیارم که مامانم قاطی نکنه . من تا صبح سکته می کنم .

+ نواخته شده درچهارشنبه سوم تیر 1388ساعت 17:20 توسط مهشید |


وقتی خدا تو اوج گریه هات

یه لبخند بهت تحویل می ده

اون هم به پهنای آسمون

ازش شرمنده می شی ، نه ؟

من ازش شرمنده م

انقدر که نتونستم خواسته مو بهش بگم 

ولی

امیدوارم روزی  لبخندش به پهنای آسمون ایران

و به عمق دل مردم ایران باشه



+الان یه کم دلگیرم . نمی دونم . حساس شدم

+رو یه حالتی هستم که دوس دارم حال دیگرون رو بگیرم شدییید ! (البته نه همه رو)

+واسه م مهم نیست .

+ به پشه ميگن چطور زمستونها نيستي پشه ميگن نه اين كه تابستونها خيلي تحويلم ميگيرين!

(من عاشق اون جوکه شدم!!!!!!!!!!!!!!!!!)

++خواااااااااااااااااااااااااابم میاد . [گریه] هنوز لالا دارم .


+ نواخته شده درسه شنبه دوم تیر 1388ساعت 22:32 توسط مهشید |


گرگها خوب بدانند که دراین ایل غریب                        گر پدر مرد تفنگ پدری هست هنوز

گرچه مردان قبیله همگی کشته شدند                         توی گهواره ی چوبی پسری هست هنوز

آب اگر نیست نترسید که در قافله مان                        دل دریایی و چشمان تری هست هنوز


                                                                                                           -زهرا رهنورد-


+ نواخته شده درسه شنبه دوم تیر 1388ساعت 11:30 توسط مهشید |



 آن خس و خاشاک تویی

پست‌تر از خاک تویی

شور من‌ام، نور من‌ام

عاشق رنجور من‌ام

زور تویی، کور تویی

هاله‌ی بی‌نور تویی

دلیر بی‌باک من‌ام

                                                       مالک این خاک من‌ام



+این شعره بدجوری آرومم می کنه . هنوز سردرد دارم ، انگار دردش نمی خواد کم بشه .

+خواستم از ندا بنویسم ، انقدر بزرگ بود که تو کلمه های من جا نشد ، ببخشید

+ف.ی.ل.ت.ر. شکن می طلبیم !!!!

+پسر شاهو دیدین ؟ وسط سخنرانی زد زیر گریه !!! نمی دونم الکی گریه کرد یا واقعی ، ولی باز هم ناراحت شدم




+ نواخته شده دردوشنبه یکم تیر 1388ساعت 21:44 توسط مهشید |



امروز شدیدا افسرده م .

همین....



+من آخر خطم،  داره همه چیز تموم می شه و یه جور دیگه شروع می شه

بزدل نیستم

ولی می ترسم .... خیلی


+ نواخته شده دردوشنبه یکم تیر 1388ساعت 13:48 توسط مهشید |